خرید بک لینک

سلام.

علی هنوز خوابه، من و معصومه نشستیم توی حیاط.

دیروز یه مقدار ته مونده غذا ریخته بودم توی باغچه، گنجشکا هی گروهی میان پایین، هی گروهی فرار میکنن روی شاخه درخت.

باحالن. فکر کنم شجاع ترینشون اونایین که چند ثانیه بیشتر میمونن زمین.

پاشم برم خونه، این چیزا نون و آب نمیشه.

+امیدوارم همیشه خونمون حیاط داشته باشه.

برچسب: نویسنده: piniq2 تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:22

سلام.

نیم ساعت پیش سرم توی گوشی بود، با خودم میگفتم هنوز ساعت یازدهه، چرا من انقدر خوابم میاد؟!

سرم رو بالا بردم، دیدم ساعت خونه دوازده شده و یادم اومد یه زمانی ساعت قدیم و ساعت به‌روز بود و گوشی من هنوز تو اون دوران مونده.

+تا وقتی گوشیم قدیمیه، هر ۶ماه همچین پستی میذارم.

++بچه مردم سر شب خوابیده و فکر کنم تا صبح قراره توی اینستا با صدای بلند کلیپ ببینه.

برچسب: نویسنده: piniq2 تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:22

سلام.

تصمیم داشتم در زمان حاضر صبح خونه رو جارو بزنم، اما بچه مردم یهو خونست و تا ظهر خواب خواهد بود.

ولی لباسشویی رو روشن کردم.

اصلا میخوام کارای پر سر و صدا کنم تا بیدار بشه.

البته نه همین الان.

الان اومدم توی حیاط، تشک معصومه رو که دیشب دیشی کرده، بشورم. اونقدری سر و صدا نداره، اگه معصومه ساکت باشه.

برچسب: نویسنده: piniq2 تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:22

سلام.امروز روضه خوب بود. یکمی استرس داشتم، ولی خدا رو شکر به خیر گذشت.حلوا کم درست کرده بودم، فکر میکردم کم میان، ولی فقط ۱۳ تا بچه، به جز بچه های خودم بودن.ولی عجب حلوای خوشمزه ای شده بود.قسمتای بد در روز جاری خوردن کله علی به حوض بود که فقط یه زخم کوچیک شده بود.(به خاطر نیفتادن اتفاق بد تر شکر)و افتادن کاشی شکسته روی پای بچه مردم و زخم عمیق برداشتن کنار زانوش بود.+شدیدا خوابم میاد.ولی خوب نمیشه خوابید. مصومه خانوم امروز خوابیده و الان عمرا بخوابه.++بچه مردم دوساعت پیش رفت خونه مامانم، نمیدونم

برچسب: نویسنده: piniq2 تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:22

سلام.

معصومه خوابش نمیبره،

رفته بغل باباش، باباش براش شعر میخونه.

یکی از شعرایی که خوند، شعر عموپورنگ بود.

میگفت

یک و دو و سه، یک و دو و سه، هرکی میره به مدرسه

یک و دو و سه، یک و دو و سه، باید سر وقت برسه.

یادتونه شعره رو؟!

آره بچه های عزیزم! یه زمانی ما در هر شرایطی میرفتیم مدرسه و باید سر وقت میرسیدیم.

برچسب: نویسنده: piniq2 تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:22

≡ انارسرخ / طراح قالب نوشته های وبلاگ پایان کار خوش پنجشنبه دوم مهر ۱۴۰۵ 0:36 توسط انار  |  سلام. امشب رفتیم خونه دایی همسایه. زندایی آشپزیش خوبه، فقط خیلی فلفل میزنه.طوری که اشکت در میاد. سفره پهن شد، آبگوشت، گوشت کوبیده، سیر ترشی ۶ ساله، سبزی خوردن، دوغ... نون تیلیت کردم و قاشق اول رو خوردم و عاااااالی بود. همه چیزش اندازه. جای آبگوشت دوستا خالی. انقدر کیف کردم که برای شستن ظرفا خودم داوطلبانه پاشدم و همه تعجب کردن خیلی نامردن، من قبل از بچه همیش

برچسب: نویسنده: piniq2 تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:22

سلام. در زمان حاضر بعد از ظهر مامانم اومد خونمون چای بخوره(آب تصفیشون جمعه، وگرنه عمرا میومد) عروس زنگ زد به گوشیم. گفت به مامانی بگو برای شب مرغ درست کنم خوبه؟! مامانم گفت آره. قطع کرد. مامانم گفت شما هم شام بیاین اونور. گفتم باشه، فقط به عروس بگو شور درست نکنه ایندفعه رو!(غذاهاش خوبه،فقط خیلی شور درست میکنه)... بعد گفتم اصلا بدین من درست کنم. مامانم گفت باشه، زنگ بزن به عروس بگو وسایل رو بیاره تو درست کن. فقط بهش نگی تو بد درست میکنی؟! گفتم باشه نمیگم. زنگ زدم گفتم تو گناه داری، بیار من میپزم،

برچسب: نویسنده: piniq2 تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:22

سلام.

در زمان حاضر الکی خسته و طبق معمول خواب آلود بودم.

بعد از ظهر نزدیکای ۵،به معصومه گفتم مامان من میخوام بخوابم. گفت منم میخوام بخوابم، اومد بغلم و کنار هم خوابیدیم.

شاید دو سال، دو سال و نیم پیش همچین آرزویی داشتم و میدونستم محقق میشه.

+تازگیا لوس شدم، بعد از ظهر بخوابم، شب خوابم نمیبره.

++یه بازی ۹ مگی دان کردم، گوشی رو بذارم کنار، شب خوابم نبرد، بازی کنم

برچسب: نویسنده: piniq2 تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:22

صفحه بندی